ساخته شد از برای طالبان غیر این اسباب اسبابی دگر
ابرها گر می نبارد نقد شد از برای زندگی آبی دگر
یارکان سرکش شدند و حق بداد غیر این اصحاب اصحابی دگر
سبزه زار عشق را معمور کرد عاشقان را دشت و دولابی دگر
وین جگرهایی که بد پرزخم عشق شد درآویزان به قلابی دگر
عشق اگر بدنام گردد غم مخور عشق دارد نام و القابی دگر
کفشگر گر خشم گیرد چاره شد صوفیان را نعل و قبقابی دگر
گر نداند حرف صوفی دان که هست دردهای عشق را بابی دگر
از هوای شمس دین آموختم جانب تبریز آدابی دگر
1105
ای خیالت در دل من هر سحور می خرامد همچو مه یک پاره نور
نقش خوبت در میان جان ما آتش و شور افکند وانگه چه شور
آتشی کردی و گویی صبر کن من ندانم صبر کردن در تنور
یاد داری کآمدی تو دوش مست ماه بودی یا پری یا جان حور
آن سخن هایی که گفتی چون شکر وان اشارت ها که می کردی ز دور
دست بر لب می زدی یعنی که تو از برای این دل من برمشور
دست بر لب می نهی یعنی که صبر با لب لعلت کجا ماند صبور
رو به بالا می کنی یعنی خدا چشم بد را از جمالم دار دور
ای تو پاک از نقش ها وز روی تو هر زمانی یوسفی اندر صدور
1106
راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر
تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر خطاها رفت آن از ما مگیر
روستایی گر بوم آن توام روستایی خویش را رستا مگیر
چون مرا در عشق ست ا کرده ای خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر
تو مرا از ذوق می گیری گلو تا بنالم گویمت آن جا مگیر
سوی بحرم کش که خاشاک توام تو مرا خود لایق دریا مگیر
از الست آمد صلاح الدین تمام تو ورا ز امروز و از فردا مگیر
برچسب:
نویسنده: nilo
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 4:05